تبليغاتX
خوابگاه عشق در مدرسه مرگ

خوابگاه عشق در مدرسه مرگ

مقادیری خاطره دست دوم ولی بدرد بخور

شنبه قرار بود تمام داییها و خاله هام باهم برن گردش ولی بابام باید میرفت اداره اما من راضیش کردم مرخصی بگیره. همه اومده بودن. حتی دایی دکتر هم اومده بود(دایی چهارمیم نفر اول آزمون کتبی دکترای الکترونیک ایران شده بود و مدرک دکتراشو از دانشگاه –واریک انگلیس- فارغ التحصیل شد و الآن هم استاد دانشگاهه و یه شرکت برقی! داره)

خیلی خوش گذشت و کلی حال داد. من و پسرخالم(فشن) کلی بلوتوث بازی(مجاز) کردیم. بعدشم دخترداییهامو دست مینداختم و بهشون میخندیدم و بعدشم با شوهرخالم(بابای فشن) و دایی سومی و فشن و آریهان(لقبی که به پسرداییم دادم) بدمینتون بازی کردیم. بعدشم شوهر اون یکی خاله یه آنگ بندری خفن گذاشت و منم جلو همه تو فضای باز میرقصیدم!!(خیلی ماشین و خانواده ناآشنا اونجا ریخته بود)

یکشنبه درس خوندم

دوشنبه امتحان زیست داشتیم و من خوب نخونده بودم. زنگ اول ادبیات داشتیم و خوش کذشت. زنگ دوم ورزش داشتیم و بچه ها رفتن زیست بخونن اما من و 5نفر دیگه رفتیم فوتبال و در حین بازی رفتم تو دروازه و آهنگ---کندی شاپ از 50cent---رو گذاشتم و شروع کردم به رقصیدن تو سالون جلو بچه ها!! تازشم کلی گل خوردم و خندیدیم!! زنگ بعدشم با مرتضایی تمرین سرود داشتیم ولی من الکی گفتم دلپیچه دارم و رفتم تو حیاط بدمینتون بازی کردم. زنگ بعد از ظهر هم بچه امتحان زیست دادند ولی من باید میرفتم توی انتخابات شورای دانش آموزی شهر شرکت کنم(از هر مدرسه کسایی که بشترین رای رو آورده بودن دعوت شده بودن) اما من تو انتخابات ایندفعه زیاد رای نیاوردم.

سه شنبه هم با فاشیست نژادپرست(معلم فیزیک) فیزیک داشتیم و کلی اسم بابای بچه ها رو مسخره میکرد. خواستم بلند بشم با هزارتا فحش غسلش بدم جلو خودمو گرفتم چون ممکن بود نمرمو داغون کنه

چهارشنبه هم امتحان عربی داشتیم و کلی تقلبی کردم(متاسفانه)

امروز هم زنگ اول درس نداشتیم ولی موقع صبحگاه من خودم تنهایی رفتم تو صف سوم تجربی وایسادم. بعد از اینکه قرآن و سپس ترجمه آن به شعر خوانده شد موقع مسابقه پیام آیات شد و من رفتم پشت بلندگو و یه قسمتی از جوابو دادم و بعد یکی از بچه ها کاملشو جواب داد اما به من هم جایزه دادن(یه ماژیک و یه خودکار!!)

بعدشم چون زنگ اول درس نداشتیم با داروغه رفتیم بیرون از مدرسه بگردیم. زنگ دوم شیمی داشتیم و موقعی که بحث رفت رو دانشگاه٬ یکی از بچه ها گفت ما 16نفریم و هممون (فکر کنم گفت پزشکی) قبول میشیم ولی معلم یهو گفت آقاجری قبول نمیشه و منم بهم برخورد و گفتم چرا قبول نمیشم و اونم گفت تو مغروری؟؟ منم خواستم بگم برو بابا ولی نگفتم

زنگ بعد هم تاریخ داشتیم و فیقکی کنفرانس داشت و چند نفر هم پرسیده شدند.

امشب هم یه عروسی تو محلمونه و چند ساعته دیگه میرم تکنو تمرین میکنم شاید امشب جوگیر شدم؟! و خودمو تکنویدم!!!!!

 

اگه برات زحمتی نیست بازم برا دل خسته من کامنت بزار

بووووووووووس بووووووووووووووس

باااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 2:31 بعد از ظهر توسط hamid skull| |


خب بریم رو یکی از مهمترین موضوعات. اول از همه شما باید با شخصیت تیله و میرشکال آشنا بشید.

 

تیله--- به تمام پسرانی گفته میشود که دارای شرایط زیر باشند:

---خوشگل و خوشتیپ باشن

---*معمولا* از خودمون کوچیکتر باشن

---رفیق صمیمیمون باشن

تقریبا میشه گفت تیله همون دوست دختره با این تفاوت که تیله پسره!!

میرشکال به کسی که تیله داشته باشه میگن. من پارسال میرشکال بودم ولی امسال وقتشو ندارم

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 3:54 قبل از ظهر توسط hamid skull| |


من چجور پسری هستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وحشتناک خوش اخلاق هستم. قد(173-175). وزن(فکر کنم60-65). تو انتخاب اسانس خیلی خوش سلیقه هستم و برا بچه ها اسانس انتخاب و معرفی میکنم. موهای باحالی دارم ولی اصلا از اتو مو استفاده نمیکنم. عاشق شیراز هستم. از سرما بدم میاد. شیمیدان هستم. محبوب خوابگاه و مدرسه هستم(89رای). زیاد غذا نمیخورم. عاشق بزن و برقص هستم و بیشتر صبحها تو خوابگاه آهنگ میزارم و با بچه ها میرقصیم!! تو کلاسمون من و داروغه معدن نمک هستیم. برعکس مردم جامعه امروز من عاشق خدمت به جامعه هستم چون معتقدم برای موندن آفریده نشدم و جای من توی اون دنیاست. متاسفانه احساساتی هستم. عاشق گرمای خورشید و آسمون پر ستاره هستم. عاشق رپم. تکنو بلدم. بارزترین خصوصیت من روحیه شادم تو خوابگاهه. تو جایی که به اغلب افراد خوش نمیگذره من عشق و حال میکنم. اگه تو خوابگاه نباشم زندگی برام تلخه. چند سالیه که عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشقمممممممممممممممممم

نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 9:10 قبل از ظهر توسط hamid skull| |


سلاممممممممممممممممممممممممممممم

 

خووووووووووووووفین؟؟

منم خوفم

 

این دفعه میخوام بعضی از اشخاصی رو معرفی کنن که خوابگاه و زندگی بدون اونا لنگه!!

 

عبدوس -------فاصله خونشون تا مدرسمون بیشتر از 150کیلومتره و مثل خودم تجربیه و زیستش کلی خوبه. فارسی رو با لهجه لری قاطی میکنه و خیلی باحال حرف میزنه. تیپش افتضاحه و هیچی از لباس پوشیدن نمیدونه(لباس قرمز و یا سبز! با شلوار بنفش!! با کفش سیاه!!!)

 

اتو مو------- یه پسر کثیف و آشغال که از اول راهنمایی تا حالا تو يك کلاس هستیم. دختربازه و کلی جی اف داره. واقعا يك میکروب واقعی در سایز بزرگه آخه موقعی که سرما میخوره دستمال کاغذی های کثیفشو میندازه آخر کلاس و همش آب دهنشو تف میکنه تو کلاس. حالم ازش بهم میخوره.

 

داروغه-------- فرشته کلاس. فوتسالیست حرفه ای. درسخون و زرنگ. همیشه یه تیکه آماده داره تا در بهترین موقعیت بپرونه. خیلی خوشتیپه و لباسهای مد و گرون قیمت تنشه. بعضی لباساشم با اینکه سادس ولی اونقدر باهم ست هستن که آدم دیوونه قیافش میشه ولی اصلا اهل دوست دختر نیست.

 

موسیو دنیزلی--------یه دیوونه خل وچل که عاشق یکی از پسرای خوابگاه شده!! از ریش بدش میاد و پارسال موقعی که دید یکی از بچه ها داره ریش میزاره به زور مجبورش کرد ریششو بزنه!

 

بد پکو پوز-----------عزیزترین دوستم تو خوابگاه(بود). الآن دیگه زیاد ازش خوشم نمیاد چون منو زیاد دوست نداره و خیلی خسیسه. پیش دانشگاهی ریاضیه. بچه با خداییه ولی گاهی اوقات شیطونی میکنه مثلا چهارشنبه پیش ساعت 1 شب اومد تو اتاقمون و به بچه ها میگفت میخوام پیشتون بخوابم و بچه ها هم ازترس نمیخوابیدن. ازش خوشم نمیاد

 

لگری(درس عموتم)--------- ارشد اتاقمون. رشته ریاضی. نابغست(یه فورمول ریاضی اختراع کرده). انگلیسیش داغونه. هفته پیش از خوابگاه رفت آخه خونشون اومد شهر و نمیتونه تو خوابگاه بمونه. موقع نظافت خودش٬ منو مجبور میکرد تا سطلو خالی کنم. خیلی بهمون زور میگفت ولی عاشق یکی از پسرای اتاق1 میباشد.

 

روباه--------- پسر همسایه. از بچگی تو يك مدرسه بودیم و هستیم. تو کودکی سایشو رو با تیر میزدم و ازش بدم میومد(چون فامیل بودیم ظاهرا دوستانه رفتار میکردیم). الآن خیلی باهم صمیمی و پایه هستیم. دوووووووووووسش دارمممممممم.

 

کاپیتان نمو-------مظلووووووووووم. خیلی اذیتش میکنن. پتو و متکاشو میزارن تو یخچال تا سرما بخوره.

 

بچه بسیجی---------اونم مثل خودم يك مغول اصیله(نژاد طایفه ما مغوله). مسئول بسیجه و تو انتخابات مشترکا باهم اول شدیم. يك مغول دیگه هم تو انتخابات قبول شده بود و بچه ها با کنایه میگفتن شورا افتاده دست یه مشت مغول!!

 

دارکوب---------پارسال عاشقش بودم ولی امسال حالم ازش بهم میخوره. کثافت نامرد. مثل یه مار خوش خط و خاله. بد بلایی سر من آورد. کارهاش مثلا اینطوریه: آدمو بغل میکنه و چنان آغوش گرمی بهت میده که دیوونش میشی ولی موقعی که استفادت براش تموم شد و خونتو مکید خنجر نامردی رو میزنه تو نخاعت و فلجت میکنه اما چون هنوز در آغوشش هستی چیزی حس نمیکنی ولی یهو رهایت میکنه و میخوری زمین و اونوقته که نمیتونی بلند بشی.

 

طلافروش------با اینکه صدای مزخرفی داره ولی همش آواز میخونه و حالمونو میگیره

 

مشتق-------یه پسر با معرفت. همش بهم میگه تو جاسوس مرتضایی هستی و منم بهش میخندم

 

مسیحی-------سنتور رو حرفه ای میزنه. قیافش مربوط به قبل از انقلابه!!

 

ته لیوانی------یه بدبخت بیچاره که طرفدار سیاست و موسویه

 

اردک------متخصص فیزیکینگا و طرفدار سرسخت میرحسین

 

دکتر فت-------از پزشکان آینده

 

خارستون------تیکه کلامش: ایطوریا......اوطوریا

 

فیقکی--------عزیزترین دوستم که اگه چند روز نبینمش بغض گلومو میگیره. خیییییییییییلی دوسش دارم. خوشتیپ و خوش قیافه. خیلی درسخونه و پزشکی قبول میشه. مطمئنم. به جرات میتونم بگم عاشقشم!

نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 9:7 قبل از ظهر توسط hamid skull| |


این هفته مثل همیشه صبح زود بیدارشدم و رفتم وضو گرفتم و رفتم تو اتاقم ولی با خودم گفتم قبل از نماز گوشیمو بزنم به شارژ. شارژر رو برداشتم و زدم به برق که یهو جیغم بلند شد آخه دست چپمو برق گرفت آخه شارژرش خیلی مسخرست و به پریزهای ایرانی نمیخوره و مجبورم با رابط بزنمش به برق(گوشیمو عموجونم از خارج برام آورده). خلاصه این هفته با برق شروع شد. خداشکر چند روزه که خوب بارون میاد.(آخه تو خوزستان پارسال بدجور خشکسالی و گرمای هوا مردم رو بدبخت کرده بود). شنبه هرچی خواستم برم تو اینترنت نشد آخه بارون خطوط تلفن رو داغون کرده بود. خیلی دوست داشتم عید رو به خواهرم بتبریکنم!!

یکشنبه زنگ اول زبان فارسی داشتیم و درس داد. زنگ تفریح امتحان احکام داشتیم و منم نخونده بودم اما ترسی نداشتم!خلاصه من و فیقکی و داروغه و موسیو دنیزلی رفتیم تو راهروی خوابگاه تا امتحان بدیم و من کتاب احکام دوستم موسیو رو گذاشتم زیر پاهام برا تقلبی!تو حین امتحان اینقدر تقلبی کردیم که نگو و نپرس. من داشتم از رو کتاب مینوشتم که یهو کتابو دیدن و ازم گرفتن ولی چیزی بهم نگفتن. آخرای امتحان من یکی از سوالهارو سه گزینش رو پر کردم!!! و بعدش رفتم بیشترشونو از رو مسخره بازی دو گزینه پر کردم!!؟زنگ دوم شیمی داشتیم و درس داد و بعدشم با حمیدجونم انگلیسی داشتیم و ظهر هم رفتیم خوابگاه و من کلی بدبختی داشتم آخه معلم زیست چند صفحه متن انگلیسی با ترجمه(درسهای دانشگاهیش)بهمون داد و گفت شما معنی هرجمله رو بنویسین و 20 بگیرین!!! بعد از ظهر هم رفتم خیابون تا برای تهیه اسانس زمستانم اقدام کنم--من برای بعضی فصلها اسانس خاصی استفاده میکنم-- خلاصه رفتم طرف مجتمع سیتی استار(ستاره شهر) و رفتم داخل گالری دسپرادو ولی خیلی ناراحت شدم چون دیگه اسانس نمی فرخت و رفته بود تو کار لباس. رفتم گالری هوتران و یک عدد اسانس فوق العاده گرفتم ولی خیلی گرون بود---اسانس اسکانر کالکشن---بعدش هم رفتم قلمچی آخه جلسه 5نفره داشتیم.

دوشنبه زنگ اول ادبیات فارسی امتحان شعرحفظی داشتیم و زنگ بعد هم ورزش داشتیم ولی زیاد خوش نگذشت ولی زنگ بعد با مرتضایی تحقیق و پژوهش داشتیم و اسامی قبول شدگان امتحان احکام رو معرفی کرد. تو کلاس سوم تجربی  داروغه و من و موسیو و فیقکی و میرشکال قبول شده بودن و  گفت تا هرکدوممون قسمتی از نماز رو بخونیم. همه عادی و متوسط میخوندن اما من چنان با لحجه فصیح عربی براشون خوندم که معدم تعجب کرد. اینجوری:؟!؟!؟!؟!؟

سه شنبه آمار امتحان داشتیم و نمره خوبی میگیرم ولی حالم از این درس بهم میخوره.

من نمیدونم چرا از صبح چهارشنبه حالم بهم میخوره

چهارشنبه زنگ اول فیزیک داشتیم و معلم آشغال نژادپرست اومد سر کلاس. از اول سال نژادپرستانه با من و چنتا از بچه های روستایی رفتار میکرد ولی اونروز دیگه شورشو دراورد و بدجور رو اعصابم راه رفت. دیگه داشت کفرمو درمیاورد و حالمو می گرفت. مرتیکه بهبهانی آشغال. بهبهان اسم شهریه که توش درس میخونم و مردمش خیلی خسیس و افتضاح هستن و از روستاییها متنفرند. از اول راهنمایی که من اومدم تو این شهر درس بخونم این مردم هزاربار به ما توحین کردن ولی بعضی وقتا چنان دعواهایی میکردیم که نگو. داشتم میگفتم که معلم فیزیک داشت رو اعصابم راه میرفت آخه اینقدر پررو شده بود که دیگه حد خودشو نمیدونست و بابام رو مسخره کرد و بهم گفت بابات و هفت نسل قبل و بعدشو باید اعدام کنن. فیقکی(عزیزترین دوستم که اتفاقا اونم بهبهانیه) فکر میکرد که من میخوام بلند بشم و به معلم فحش بدم و باهاش دعوا کنم!! به خاطر همین موضوع همش بهم میگفت هیچی بهش نگو ولی منم شروع کردم و بابای معلم رو مسخره کردم تا بفهمه منم کم نمیارم.

زنگهای بعد هم ریاضی و عربی داشتیم و اندازه 18سال دیر گذشت(از ریاضی و عربی متنفرم). عصر هم چنتا از هم اتاقی های قدیم آزادگان(راهنمایی نمونه) اومدن پیشمون و کلی خوشحال شدم و از خاطرات گذشته برا همدیگه گفتیم و کلی عشق و حال کردیم. شب هم 1-2ساعت شیمی خوندم آخه امتحان شیمی داشتم. پنجشنبه زنگ اول درس نداشتیم و رفتم تو سالن مطالعه و شیمی میخوندم. زنگ تفریح که شد مدرسه جشن غدیر گرفت که باحال بود و کلی خندیدیم آخه یه آخوندی آورده بودند که بجز اول حرفهاش دیگه درباره غدیر صحبت نکرد و موضوع رو برد تو دوران امام صادق(ع) و بعدشم رفت و منم کلی خندیدم چون درباره غدیر صحبتی نکرد. بعدشم جوایز معدل20ها رو دادن. ما هم دست میزدیم. بعدشم امتحان شیمی داشتیم و فکر کنم نمره کاملو بیارم. زنگ آخر هم تاریخ داشتیم و بعد وسایلمو جمع کردم و اومدم خونه. الآن هم دارم اینارو تایپ میکنم.

خداییش کامنت یادت نره هااااااااااااااااا

 

به قول معروف خسته شدم؟!

خداحافظ تا هفته بعد چون چند ساعت دیگه میخوام برم مراسم ازدواج یکی از فامیلهامون.

بوووووووووووس بووووووووووس

باااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 4:27 بعد از ظهر توسط hamid skull| |


راستش شنبه حالم داغوون بود و بدجور سرما خورده بودم. زنگ اول زیست داشتیم و بعد از اینکه معلم دوصفحه آخر فصل4 رو درس داد خواست خودآزماییها رو برا بچه ها بگه که من اجازه گرفتم و از کلاس رفتم بیرون و بعدش با کسب اجازه از خسروجون!!(مدیر مدرسه) تنهایی راهی بیمارستان شدم و تو بیمارستان یکی از هم اتاقیهام(موسیو نوز بلژیکی) رو دیدم که بدجور سرما خورده بود. بعدش رفتم داروخانه و داروهامو گرفتم و بعدش هم يك دستگاه آمپول پنیسیلین به من تزریقیده شد!!

آخرهای زنگ دوم برگشتم کلاس و بقیه روز اتفاق خاصی نیفتاد تا اینکه شب فهمیدیم رئیس جدید آموزش و پرورش(نمیدونم استان بود یا شهرستان) اومد خوابگاه و میخواد با بچه ها صحبت کنه. موقعی که صحبتهاش تموم شد از بچه ها نظرخواهی کرد و همه از وضع غذای خوابگاه شکایت میکردن و اونم همش میگفت بودجه نداریم---بودجه نداریم---بودجه نداریم!!!

یکشنبه زنگ اول زبان فارسی داشتیم و بزنگ بعد با پارساجون شیمی داشتیم و یه مسئله بهمون داد و گفت تو این چند سال اخیر تقریبا هیچکس نتونسته اونو درست حل کنه و اینجا بود که من ترسیدم(آخه از پارسال که تو استان نفر اول المپیاد شیمی شده بودم بچه ها بدجور رو من حساب باز کرده بودن و تو امتحانات شیمی به امدادهای من چشم میدوختند) اما پارساجون که فقط سال اول معلممون بود نمیدونست من تو المپیاد مقام آوردم ولی از همون سال اول دبیرستان از علاقه بیش از حد من به شیمی به خوبی خبر داشت و بعد اومد بالای سر من و منم داشتم با خودکار قرمز مسئله رو حل میکردم که بهم گفت با خودکار حل نکن چون ممکنه غلط حل کنی. صورت سوال خیلی خنده دار بود ولی بدجور آدمو تو اشتباه مینداخت و منم اولش اشتباه رفتم ولی بعد متوجه خواسته مسئله شدم و تونستم با افتخار جواب درست رو بدست بیارم ولی پارساجون خیال میکرد که من اون سوال رو قبلا از یکی گرفته بودم یا قبلا حل کرده بودم ولی موقعی که بچه ها گفتن حمیدرضاآقاجری تو المپیاد اول شده٬ فکر کنم نزدیک بود شاخ در بیاره!!!!

زنگ بعدهم با حمیدجون انگلیسی داشتیم و نتایج امتحانارو آورده بود. دکتر فت 19 گرفت و منم 18 گرفتم و بقیه زیر 18

گرفته بودن ولی از اینکه فیقکی(امین-عزیزترین دوستم)17 گرفته بود خیلی ناراحت شدم.

دوشنبه هم زنگ اول ورزش داشتیم و داغون شدم آخه تو بازی اول یه شوت محکم خورد به گوش راستم و احساس کردم سرم گیج میره و تو بازیهای بعدهم یه شوت خورد پشت سرم و تو یکی از بازیها جوگیر شدم و موقع پنالتیها رفتم دروازه ولی به قیمت جونم تموم شد آخه شوت دوستم دقیقا خورد به جایی که نباید میخورد(ناحیه تولید مثل!!) و منم تا چند دقیقه از شدت درد به خودم میپیچیدم!!!! زنگ آخر هم چون آقای مرتضوی نیومده بود با چنتا از هم کلاسیها رفتیم پارک نزدیک مدرسه!!

سه شنبه قرار بود امتحان آمار بگیرن ولی معلم یادش رفت سوالهارو بیاره و منم کلی خوشحال شدم!!

***یکی از شبهای اول این هفته ساعت دوازده شب گرسنم شد و چون خوراکیهام تموم شده بود رفتم سراغ سرپرست خوابگاه و بهش گفتم آقای صمیمی چیزی تو یخچال سرپرستی گیر میاد؟ اونم بهم گفت اگه میخوای خودمو بخور(یعنی هیچی تو یخچال نیست) بعد رفتم سراغ خوابگاه شماره 2(قسمت سال اولی ها) و دیدم لامپ همه اتاق هاشون خاموشه. بعد هم گفتم برم تو سالن غذاخوری شاید یه کمی نون خالی!پیدا بشه و دیدم در سالن هم بستس. به خودم گفتم گه به این شانسی که تو داری. بعد برگشتم تو اتاق و یادم اومد که یکی از بچه ها خرما داره و منم رفتم سراغ خرماهاش و موقعی که دوتاشونو گذاشتم تو دهنم دیدم مرچه زده بهش و چنتا مورچه تو دهنم له شده بودن و اونقدر دهنم طعم بدی گرفت که نزدیک بود استفراغ کنم. خلاصه رفتم دهنمو شستم و تا يكی دو ساعت از گرسنگی خوابم نبرد!!**

چهارشنبه زیاد خوش نگذشت و پنجشنبه هم کلی بارون زد.

امروز هم امتحان قلمچی داشتیم و خیلی وقت کم آوردم و نتونستم به فیزیکا جواب بدم آخه فیزیکهارو گذاشته بودم که آخر همه حل کنم که وقت کم آوردم ولی شانس آوردم که بقیه درسهارو خوب زدم و رتبم شد 1026منطقه2

الآن هم که اینارو دارم تایپ میکنم و بعدش که آپ کردم سری به وبلاگ به خیسی باران میزنم

خداحافظ تا هفته بعد

کامنت یادتون نره هاااااااااااااااااااااااا

خداحافظ عزیزانم تا بعد

خداحافظ

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 10:7 بعد از ظهر توسط hamid skull| |


شنبه قرار بود که معلم زیست فصول 2و3 رو امتحان بگیره. زنگ اول باهاش داشتیم و موقعی که اومد سر کلاس دیدیم حرفی از امتحان نزد و ما هم فکر کردیم یادش رفته که امروز امتحانه و چیزی بهش نگفتیم. خلاصه يك ساعت بچه ها داشتن ازش سوالات درسی میپرسیدن و همینطوری به آخرای زنگ داشتیم نزدیک میشدیم که معلم گفت آماده بشین که میخوام امتحان بگیرم و همگی جا خوردیم!! و کلی اعتراض میکردیم چون فقط 20دقیقه تا آخر زنگ مونده بود و جواب دادن به 16سوال سخت بود اما با کلی خواهش و التماس یه کم بهمون تخفیف داد و گفت فقط سوالات فرد را پاسخ دهید!!!

یکشنبه زنگ اول زبان فارسی داشتیم. من کتاب زبان فارسی انتشارات کتاب سبز خریده بودم و موقعی که نظر معلمو دربارش پرسیدم کلی کف کرد. زنگ دوم شیمی داشتیم و من اصلا به درس دادنش توجه نکردم چون آدمو از شیمی دلزده میکنه! زنگ آخر هم انگلیسی امتحان داشتیم و موقعی که برگمو تحویل دادم خیال میکردم که 20 میگیرم اما فهمیدم 2تا سوال رو اشتباه جواب دادم.(امتحانهای انگلیسی خیلی سخت بود و هفته پیش از دوتا کلاس سوم ریاضی فقط دو نفر بیست شدن)

پس فردا یکشنبه جواب امتحانارو بهمون میده. خدا کنه که کمتر از 18 نیارم

دوشنبه زنگ اول ادبیات داشتیم که درس داد و زنگ دوم هم ورزش داشتیم و چنتا گل باحال زدم. زنگ آخر هم با مرتضایی پرورشی داشتیم و همش چرت و پرت میگفت و آخر زنگ هم گفت بچه ها برن نماز جماعت ولی به من و بقیه اعضا شورا گفت امروز باید یه جلسه تشکیل بدیم و قرار بود درباره نماز و اینجور چیزا جلسه بدیم. موقعی که جلسه تشکیل شد خودمون موضوع بحث رو عوض کردی و قرار شد درباره امکانات خوابگاه و مدرسه بحث کنیم. من چون مسئول کمیته بهداشتی مدرسه بودم٬ موضوع تجهیزات دستشوییها رو پیش آوردم!!آخه شیلنگ که ندارن هیچ٬ آفتابه هاشون هم سوراخه. بعدش هم گزارش جلسه رو نوشتیم و رفتیم پی کارهامون.

بعد از ظهر هم که زیست داشتیم و هرمون هارو درس داد و موقعی که درباره هورمون اکسی توسین صحبت کرد من حواسم نبود و یهو اشتباهی از دهنم در رفت و گفتم:

آقا اجازه، این هورمون تو مردها هم وجود داره؟

بعد یهو کلاس از خنده بچه ها منفجر شد و من هم که تازه فهمیده بودم که چه حرف مسخره ای زدم، از ترس اینکه معلم منو نندازه بیرون گفتم چون مردها هم هیپوفیز دارن این سوال به ذهنم خورد!!

سه شنبه و چهارشنبه اتفاق جالبی رخ نداد

پنج شنبه اول صبح که بیدار شدیم رفتم وضو گرفتم و بعد از خوندن نماز نمیدونم چی شد یهو بدجور جوگیر شدم و یه آهنگ کردی گذاشتم و اول صبح با بچه ها شروع کردیم به بزن و برقص!!!! اما شانس آوردیم که سرپرست خوابگاه نفهمید وگرنه هممون اخراج میشدیم

بعدش رفتیم برا صبحانه(2-3قاشق مربای توت فرنگی با 10گرم کره!!) و بعد از زهرمار کردنش زود برگشتم اتاق چون نوبت نظافت من بود! داشتم رپ گوش میدادم و نظافت میکردم که سرپرست تو بلندگو سالروز ازدواج حضرت علی(ع) با حضرت فاطمه(ع) رو تبریک گفت و بچه ها کلی شلوغ کردن و دادوبیداد راه انداختن!!

زنگ اول درس نداشتیم و من از خوابگاه فرار کردم و رفتم تو پارک نزدیک مدرسه و تاب بازی میکردم!! بعدش شیمی داشتیم که واسه خودش حرف مفت میزد و بعدش هم تاریخ داشتیم که از چند نفر پرسید و قرار شد هفته بعد من درباره قرارداد1919 کنفرانس بدم!!!

شب پنج شنبه هم تو روستامون مراسم عروسی داشتیم که اولش زیاد نچسبید ولی آخراش اونقدر حال داد که نگو و نپرس!!!

آخر شب هم برگشتم خونمون و خوابیدم. امروز هم درسای فردا رو خوندم و الآن هم که تازه شب شده دارم اینارو تایپ میکنم تا فردا صبح آپ کنم.

کامنت که یادت نرفته؟؟؟؟

خداحافظ تا هفته دیگه

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 2:39 قبل از ظهر توسط hamid skull| |


****2گلو--------مهدی و هادی-دوتا داداش دوقلو هستند(البته دوقلوهای ناهمسان هستند و شباهت ظاهری خیلی کمی باهم دارن!! یکیشون تپل و قدکوتاه و اون یکی خوش استیل و خوش رفتار

****آگولی-------اسمشو بیخیال-سوژه برای خندیدن در کلاس!؟ امسال بهش میگم آروک و بچه ها هم کلی دستش میندازن. پسری بد دهن و فحاش و میکروب. خیلی بدقیافه و بیریخته ولی هرروز تیپهای فشن میزنه و کلی g-friend برا خودش داره. خاک بر سرشون که با آگولی دوست شدن!!!

****علی خنجر------- کسی که پارسال عاشقش بودم و کلی باهم صمیمی بودیم ولی امسال از خوابگاه رفته

****ان فلاور--------اسمش یاسین-با عرض معذرت این لقب کمی غیراخلاقیه و معنی خیلی بدی داره و خودشم میدونه و منم نمیتونم معنیش رو بگم

****آردساز------فامیلی یکی از معلمامون آسیابی میباشد و منم به این خاطر اسمشو گذاشتم آردساز!!

****آری هان-----اسم پسرداییم آرشه و منم اسمشو گذاشتم آری هان

****اسدآباد-----اسمش امید-اسدآباد اسم روستاشونه

****برق قدرت------اسمش حامد-چون رشته برق قدرت میخونه این اسمو براش گذاشتم

****بدنسازی-----اسمش کامران-یه هیکلی داره شبیه بگم کی؟ خیلی خوش استیله

****بختیاری-----يك لر بختیاری اصیل

****بیلی-----پسری سیه چرده ولی شیطون و جذاب

 ****کاپیتان نمو-----خیلی اذیتش میکنن(یه بار پتوشو گذاشتن تو یخچال تا شب سرما بخوره!! بعضی شبها هم تو خواب بیچاره رو میزنن!!)

 ****چاکوور----یکی از صمیمی ترین دوستام که دوران راهنمایی باهم تو خوابگاه بودیم ولی مثل من نتونست تو دبیرستان نمونه قبول بشه

 ****چسب مو-----یه خورده شبیه کریستین رونالدو میباشد و زیاد پسر خوبی نیست

 ****کورال----اسمش کوروش

 ****کویتی-----خیلی پسر خوبیه و مثل فرشتس

 ****دنیل----اسمش دانیال

 ****داروغه-----اگه يك روز تو کلاس نباشه از غم و غصه میمیریم(آخر طنز)

 ****دیو سپید-----یکی از نخبگان مدرسه و خوابگاه(یه فورمول ریاضی اختراع کرده--تعمیم اتحاد اویلر—اما همش بهمون زور میگه)

 ****دوران-----الآن در دوران نامزدی بسر میبرد!!

 ****دکتر فت----یکی از شاگرد اولهای کلاسمون که مثل خودم حتما پزشکی قبول میشه

 ****دکتر جکول----تا پارسال تو خوابگاه بود ولی تجدید آورد و از مدرسه ناک اوت شد!! چند ماه پیش هم تو ووشو مقام آورد

 ****ابی----بابامه----اسمش یه چیز دیگست اما خیلی شبیه ابی خواننده معروفه

 ****اریک----متخصص زبان خارجه

****فرمانده----معاون رئیس بسیج مدرسمونه و خودم و خودش امسال در انتخابات شورای مدرسه مشترکا اول شدیم با89رای

****فارمر----فامیلیش کشاورز است

****فشن-----پسر خالمه(پوست برنزه/خوش استیل/از ساسی مانکن هم خوشگلتره)

****قاچاقچی-----بچه ها میگن باباش چایی قاچاق میکنه

****هندیون-----اهل هندیجان میباشد

****هرکول-----پسر بزرگه سرایدار خوابگاه که آخر استیله

****هیچکس------یکی از طرفداران هیچکس که به-مه طلا-معروفه

****کباب قاس-----اسمش قاسم/بیچاره تجدید شد و از مدرسه انداختنش بیرون

****کموتر-----یکی از بچه های اتاق بغلی که مثل خودم تو شورای مدرسه است

****خارستون------ همکلاسیمه

****لیوان----یکی که الآن پزشکی میخونه و قبلا لیوانهای بچه ها رو میشکوند

****مکس-----یکی از اراذل

****نششته----عزیزترین دوستم که اگه نباشه میخوام خوابگاه نباشه

****راحت الحلقوم-----کله اش شبیه مکعب لوزیه

****ساسی مانکن-----یکی از عاشقان رپ و فوتبال

****ششو-----همسایمونه که از بچگی تا حالا تو يك مدرسه بودیم

****طلافروش------باباش طلافروشی داره

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 12:19 بعد از ظهر توسط hamid skull| |


من هفته پیش وسایلمو از خوابگاه جمع کرده بودم و تصمیم گرفته بودم که فقط برای امسال خوابگاهو ترک کنم و هر روز بعد از تمام شدن کلاسها برم خونه خودمون تو روستا چون فکر میکردم تو خونه بهتر میخونم ولی اینطور نشد!؟

خلاصه این چند روز میرفتم و میومدم تا اینکه دیروز سه شنبه تصمیم گرفتم برگردم خوابگاه و وسایلمو دوباره جمع کردم!!
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 6:12 قبل از ظهر توسط hamid skull| |


راستش من 2ماه پیش 2تا خواهر و 1پسرعمو گیرم اومد(هر 3تاشون ازم بزرگتر بودن!؟) و دوشنبه ساعت 11و56دقیقه اونارو از دست دادم!!

خیلی سخته آدم اعضای خانوادشو از دست بده!!

اینقدر غم از دست دادنشون برام سخت بود که تا ساعت 3 شب خوابم نبرد؟! و حتی حدود 5-6 قطره اشک هم براشون ریختم اما نه برا از دست دادنشون بلکه برای اینکه خواهر-برادر بودیم. اما دیگه نمیخوام زیاد بهشون فکر کنم چون تصور میکنم اونا از این کار من خوشحال میشن(از اینکه بهشون فکر نمیکنم)

قبلا چنتا قول به خواهرم داده بودم و هنوز هم سعی میکنم بهشون عمل کنم و چنتا درخواست ازش کردم و فرستادم تو وبلاگش تا بخونه و *عمل کنه*

خواهر خیلی خوبی بود ولی ازش میترسیدم چون اهل اصفهان بود ولی در کل خیلی خوب و مهربون بود. هروقت میرفتم وبلاگش با خوندن مطالبش ناراحت میشدم چون یه خورده شیطونی ميكرد مثلا قضیه پسر دختر ندیده!!؟

اولین دختری بود که با اینکه ندیدمش؟!قبول کردم خواهرم باشه

دوست دارم تغییر رشته بده و بره حوزه علمیه تا حاج خانم آخوند بشه!!(جدی میگم!!)

1ماه پیش باهم خداحافظی کردیم اما متاسفانه من نتونستم اونو فراموش کنم و دوباره خواهرم شد ولی ایندفعه بحث جدیه و ازش برای همیشه خداحافظی کردم. امیدوارم خدا پشت و پناهش باشه و همیشه دختر خوبی باشه و خوب بمونه(الهی آمین)

درسته دیگه ارتباطمون قطع شده ولی حق نداره دیدن از وبلاگم رو قطع کنه چون باید برام کامنت بزاره

همین

خداحافظ تا آخر هفته که از خوابگاه برگشتم

خداحافظ  خداحافظ  خداحافظ

نظر یادتون نره هاااااااااااااا

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 6:10 قبل از ظهر توسط hamid skull| |


تابستونی که توی آزمون ورودی دبیرستان نمونه قبول شدم٬المپیاد جهانی فیزیک تو ایران برگزار شده بود و من برای اولین بار با المپیاد آشنا شدم و چون از قبل به شیمی علاقه داشتم رویای المپیاد شیمی برام به یه هدف تبدیل شد. همون تابستون بیشتر نمادهای عناصر جدول تناوبی رو حفظ کردم و سال تحصیلی که شروع شد من از عاشقان شیمی بودم و حتی گاهی اوقات کتابهای قطور شیمی کتابخانه را موقع خواب زیر بالش(متکا) میگذاشتم!! سال اول شیمی 20شدم---فیزیک16.25---ریاضی 12.5

تابستون اون سال پیش یکی از بهترین معلمای شیمی رفتم کلاس و خیلی قوی شدم و مدارس که شروع شد اونقدر تستای المپیادی و المپیادهای کانادا رو حل کردم تا اینکه تو یکی از المپیادهای آزمایشی نفر اول خوزستان و 58 کشور شدم(قرار بود مرحله اول در سطح استان برگزار بشه ولی اونا کشوری برگزار کردن و من نمیدونستم وگرنه بیشتر می خوندم)

خلاصه همه چیز به بهترین نحو داشت پیش میرفت و با اون شرایط و تسلط من مطمئنا مدال میگرفتم اما یهو همه چیز عوض شد و اوضاع تغییر کرد آخه شرایط المپیاد اعلام شده بود و من ضرر کردم. باید میانگین شیمی1و2بیشتر از 17 باشد---باید میانگین فیزیک1و2 بیشتر از 16باشد---باید میانگین ریاضی1و2بیشتر از 15 باشد و شرط ریاضی لرزه بر اندامم انداخت.

چند ماهی از سال دوم دبیرستان گذشته بود و من در این مدت زیاد ریاضی کار نکرده بودم و همش مشغول خوندن شیمی بودم و با اعلام شرایط بدجور ضرر کرده بودم. اما هنوز فرصت داشتم و میتونستم با گرفتن نمره 17.5 در ریاضی و 15.75 در فیزیک٬ من هم مثل بقیه تو المپیاد شرکت کنم.در طول سال تحصیلی زیاد به ریاضی توجه نکرده بودم و همین باعث شد تا نمرات ریاضی و فیزیک من در نوبت اول 13 بشود. حالا مجبور بودم برای شرکت در المپیاد ریاضی رو 19.5 و فیزیک رو هم حدود 17-18 بگیرم اما باز هم آدم نشدم و کم کاری کردم تا اینکه در امتحانهای نوبت دوم ریاضی رو زیر 10 گرفتم!! اما خیلی برام خوب شد چون اینجوری اگر تابستون 17.5 میگرفتم بازم میتونستم تو المپیاد شرکت کنم. اما هنوز برا فیزیک مشکل داشتم و باید نمره بالایی میگرفتم. شب امتحان با خودم گفتم اگه آسون بگیره و من خوب بخونم ممکنه بتونم نمره لازم رو بگیرم(حدود17-18) ولی تصمیم گرفتم فیزیک رو هم زیر 10 بیارم و بزارمش برای تابستون؟!

واسه همین روز قبل از امتحان فیزیک خودمو زیاد خسته نکردم ولی بچه های دیگه خیلی میخوندن(ناسلامتی ما دبیرستان نمونه ای هستیم) اما معلم فیزیک چنان امتحان سختی گرفت که نگو و نپرس(امتحان رشته تجربی و ریاضی یکی بود!؟)

مدرسه ها که تموم شد يك هفته به خودم استراحت دادم و بعد شروع کردم به خوندن بعضی مطالب شیمی پیشدانشگاهی و کتابهای خارج از کلاس درباره المپیاد شیمی تا آخر خرداد

از تیرماه هم شروع کردم به خوندن ریاضی ولی فیزیک رو از 15تیر شروع کردم به خوندن

خلاصه داشتیم میخوندیم تا اینکه ما همراه با خانواده داییم اینا رفتیم مسافرت به شهرکرد

اونقدر المپیاد برام مهم بود که حتی تو حین مسافرت هم فیزیک میخوندم!! ولی خداییش شهرکرد خیلی جای قشنگیه مخصوصا پارک لاله و کوهرنگ

در حین مسافرت داییم برام درباره پزشکی حرف میزد ولی من بهش گفته بودم که دیوونه شیمی هستم و میخوام استاد دانشگاه بشم اما اون یه حرفایی زد که بعدها باعث شد عاشق پزشکی بشم

دو هفته بعد از اینکه از مسافرت برگشتیم روز یکشنبه(1-6-88) امتحان ریاضی داشتم و دو روز بعدش هم امتحان فیزیک(سه شنبه)

امتحان فیزیک رو 18 گرفتم ولی امتحان ریاضی رو 15.75 گرفتم و این یعنی پایان المپیاد-یعنی پایان رویای مدال طلایی که با خون و دل برایش زحمت کشیده بودم-یعنی شروع بدبختی های کنکور برای من

 المپیاد دانشجویی شیمی تو دانشگاه وجود داره ولی شاید برای تحصیل در دانشگاه رشته شیمی رو انتخاب نکردم!؟؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 6:8 قبل از ظهر توسط hamid skull| |


الآن شنبه 23 آبان میباشد

جریان از جمعه هفته پیش16آبان شروع شد:

طبق معمول به وبلاگ خواهر خانوم سر زدم ولی معدم تعجب کرد. اینجوری:!!!!!!؟؟

یه دست سبز کشیده شده بود که کلی ناراحتم کرد

خلاصه شب که شد بهش زنگیدم و باهاش بحث کردم که چرا سبز؟؟ اونم گفت دلیل دارم و تحقیق کردم

موقعی که گفت تحقیق کردم خواستم بخندم دیدم خوب نیست آخه خواهرمه ولی ناراحتم کرد. *مگه تحقیق درباره نامزدهای مملکت تحقیقه درسیه که بری تو گوگل دربارش مطلب در بیاری*

تازشم خوب که سنش به رای نمیخورد و اینجوریا برام سبز سبز میکرد

بعدش به رفیقم Dr.Fat  زنگ زدم و گفتم احمد جون فردا زیست می پرسه یا امتحانه؟ اونم بهم گفت فردا امتحان زمین داریم اونم تا ص41 و اینجا بود که احساس کردم بدنم سرد شده چون از سه شنبه که مدرسمون بخاطر آنفلونزا تعطیل شد٬ من زیست و ریاضی و ادبیات و دینی خونده بودم و کتاب زمین رو اصلا با خودم نیاورده بودم!! بعدش یهو فکری زد به ذهنم و رفتم سراغ کتابهای عمو کوچیکم(قبلا تجربی بود) خلاصه بعد از شام شروع کردیم به خوندن و بعد خوابم برد!؟ اما نصفه شب بیدار شدم و هی میخوندم و هی خوابم می برد اما تا صبح یه جوری سر و تهشو هم آوردم. امتحانو داغون دادم و امروز که آقای تقلب(معلم زمین)نمراتو خوند من از همه کمتر گرفته بودم

بعد از ظهر هم حاج آقا امتحان قرائت آیات و ترجمه گرفت و من نمره کامل رو گرفتم اما موقع جمع نمرات همه 20شدن بجز من. آخه کتبی رو نمره کامل نیاوردم

دوشنبه هم زنگ اول با نکته ای زبان فارسی داشتیم. زنگ دوم هم با پارساجون شیمی داشتیم و بدک نگذشت و زنگ بعدشم با حمید جونم انگلیسی حرف میزدم یا به اصطلاح خودم conversation  می کردم

سه شنبه هم با آقای آموزشگاه امتحان فیزیک داشتیم و سر جلسه امتحان سوال اول رو نصفه حل کردم-سوال 2و3رو کامل نوشتم البته با همکاری دوستان!! و سوال آخر رو هم نوشتم اما آخر امتحان فهمیدم که زیروندهای 1و2 را جابجا نوشتم!!بعدش سریع جاشونو عوض کردم اما فکر نکنم نمره کاملشو بگیرم

چهار شنبه هم زنگ اول ورزش داشتیم ولی اصلا حال نداد چون عبدوس هی بازی رو بهم می زد و زنگ آخر هم با جکی کنکوری امتحان عربی داشتیم. روز قبلش خوب خوندم ولی سر جلسه هرچی مثال و اجوف و باب بود رو قاطی کردم و یه گند حسابی بار آوردم

پنج شنبه هم رفتیم آزمایشگاه و آزمایش های شناسایی یونها رو انجام دادیم و آزمایش تجزیه دی کرومات آمونیوم(آزمایشی که 5سال پیش منو عاشق شیمی کرد) رو هم انجام دادیم ولی معلم خوب انجامش نداد و آخر زنگ مشتق به پارساجون گفت :آقا اگه میشه بزارین ما هم آزمایش رو انجام بدیم

و بعد من و مشتق شروع کردیم به آزمایش و بچه ها هم دورمون جمع شدند. البته من سریع یه خورده دی کرومات ریختم لای یه کاغذ برا خودم ببرم خونه آزمایش کنم!!

خالصه مشتق کلی دی کرومات ریخت تو ظرف و خواست خودش شعله ورش کنه که نتونست. بعدش اردک سریع پنبه آتیش زده رو گرفت ولی اونم هیچ کاری نتونست کنه

تا اینکه مندلیف(لقب خودم بین دوستام)وارد شد

خلاصه به زور آتیشش زدم و آزمایش شروع شد و بچه ها هم داشتن فیلم میگرفتن اما زنگ آخر امتحان تاریخ داشتیم و من در 4 رو نخونده بودم و واسه همین خاطر به این امتحان هم گند زدم

شب پنج شنبه تو حیات خونمون آزمایش رو انجام دادم و داداشم ازم فیلم میگرفت. بعدشم رفتم یه آهنگ ترسناک روش گذاشتم

جمعه هم امتحان قلمچی رو گند زدم و رتبم شد1596منطقه2

امروز هم امتحان زیست داشتیم(فصل2و3) و من دیشب فقط فصل3 رو خوندم! اما ساعت 2شب یه خواب بد دیدم و موقعی که بیدار شدم دیدم هنوز فصل2 رو نخوندم. تا صبح تمومش کردم و زنگ اول که اومد سر کلاس اولش هیچی نگفت و ما هم خیال کردیم امتحان یادش رفته و هی سوالهای جورواجور می پرسیدیم اما 20دقیقه مونده به زنگ گفت امتحانه و زود آماده بشید و 16 سوال برامون طرح کرد!!! اما با هزار خواهش و التماس حاضر شد فقط به سوال های فرد(1-3-5-7-9-11-13-15)جواب بدیم و آخر امتحان هم که بچه ها دورشو شلوغ میکردن من رفتم کتابو باز کردم و مغز گوسفندو یه نگاهی انداختم و جوابمو تصحیح کردم و بعدشم برگه رو تحویل دادم!!

بعدش با آقای تقلب(معلم زمین) داشتیم و آخر زنگ هم رفتم برا بچه ها شیر آوردم آخه من نماینده کلاس نیز می باشم

زنگ بعدشم با حاج آقا دینی داشتیم و بعدش رفتیم نماز جماعت ولی من فقط نماز ظهر رو خوندم چون عادت دارم نمازامو جدا بخونم و بعدش رفتیم واسه ناهار. ناهار ماکارونی با ترشی داشتیم و بعد از کوفت کردن آن راهی کلاس ریاضی شدیم

امروز حدهای مثلثاتی رو حل می کرد و از کلاس 16نفره ما کمتر کسی حرفاشو می فهمید از جمله من!!

بعدش رفتم نیم ساعت دینی رو مرور کردم و بعد از خوابگاه رفتم بیرون چون از پنج شنبه هفته پیش کتابام و برخی وسایلمو بردم خونه. الآن هم دارم این حرفارو تایپ میکنم و میخوام تمومش کنم آخه مامان جون میگه بیا شام سرد شد دیگه

 

خداحافظ تا بعد

چرا کامنت نمیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میدونستم ایندفعه هم کامنت میدی!!

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 6:39 بعد از ظهر توسط hamid skull| |


اهممممممممم

ببخشید-----سلااااااااااممممممم

این دفعه میخوام درباره چنتا از شرایط ازدواجم صحبت کنم

راستش از اونجایی که من یه پسر عادی نیستم٬ شرایط همسر آیندم هم یه خورده غیر عادیه

 

امکاناتی که به همسر آیندم میدم:

1---عشق؟! راستش من یه پسر همه چیز دون هستم و میدونم چجوری با یه دختر زندگی کنم---میدونم که باید زندگیمو در اختیارش بزارم---میدونم دختر به عشق و احساس نیاز خاصی داره---و...

2---من خییییییییلی خوش اخلاق و مهربون هستم و فکر کنم هیچی واسه یه دختر مثل شوهر خوش اخلاق و مهربون نمیشه

3---انواع جواهرآلات و بهترین خونه و زندگی رو براش مهیا میکنم آخه من متخصص گوش و حلق و بینی میشم---شاید هم استاد دانشگاه رشته شیمی

4---بقیه شرایط را 9 سال دیگر اعلام می کنم آخه هنوز سوم دبیرستانم!!!

 

 

شرایط همسر من

 

1-) اول از همه باید منو خیلی دوست داشته باشه و کشته مرده من باشه

2-) در دروس ریاضی و فیزیک و عربی ضعیف باشه!!

3-)خییییییییییییییییییییییییییییلی خووووووووووشگل باشه!؟

4-) اخلاق خوبی داشته باشه و آشپزی بلد باشه

5-)حاضر باشه هر جا که من بگم زندگی کنیم

6-)از دخترهای چاق بشدت حالم بهم می خوره و به دخترهای لاغر مردنی هم هیچ علاقه ای ندارم---همسر من باید متوسط باشه

7-)ترجیحا تهرانی یا اصفهانی یا شیرازی نباشه چون دختراشون ترسناک هستند!؟

8-)در بعضی موارد روی حرف من حرف نزنه؛ مثلا انتخاب اسم واسه بچمون چون من از قبل اسمها رو آماده کردنم:

پسرها: محمدرضا---محمدامین---امیرمحمد---آرش---عرفان

دخترها: فرنوش---فاطمه---پگاه---مهسا

البته من فقط دو پسر و یه دختر میخوام

9-)از همه مهمتر باید خواهر بزرگم اونو تایید کنه البته اگه تا اون موقع خواهرم ازدواج نکرده باشه

 

شرایط زیادی هست که نمیتونم بگم ولی چند شرط وجود دارد که خیلی برام مهمه و به هیچ صورت نمی تونم دربارشون کوتاه بیام

1---شغل همسرم: من اصلا قبول نمیکنم که همسرم شغل داشته باشه! آخه همون طور که از لحاظ روحی به همسرم وابسته میشم اونم باید از لحاظ مادی به من وابسته باشه----حتی اگه خوشگلترین و خوش اخلاق ترین دختر روی زمین باشه آگه بگه میخوام برم سر کار من قیدشو می زنم و باهاش زندگی نمیکنم---حتی حاضرم صبح تا شب کار کنم ولی اون شغلی نداشته باشه و خونه داری کنه

2---حجاب: من در مورد حجاب نظر خاص خودمو دارم  و معتقدم که زن باید آرایش کنه---قشنگ ترین و بهترین لباسای روز رو بپوشه و... اما در خانه و برای شوهر خودش و نه در خیابان برای جوانان بدبخت و بیچاره. به عقیده من اگه زن تو خونه به شوهرش برسه و نیازهای روحی روانی اونو برطرف کنه اونوقت شوهرش هم تمام عشق و وجودشو نثارش میکنه و دیگه دلیلی نداره که بخواد به کسی دیگه فکر کنه یا تو خیابون چشم چرونی کنه

نظرات شما برای من لازم می باشد

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 3:15 بعد از ظهر توسط hamid skull| |


این هفته شنبه قرار بود زنگ اول بریم آزمایشگاه واسه تشریح مغز گوسفند و قرار بود دوست عزیزم نوروگلیا مغزو بیاره اما شنبه نه معلم اومد و نه دوستم مغز آورد. بعد چند دقیقه معلم اومد و چون بچه ها مغز نیاوردن شروع کرد به پرسیدن و امینک عزیزترین رفیقم رو برد پای تابلو و ازش پرسید و چون بلد نبود یه منفی با 2نمره کسر از امتحان بهش داد و امینک خیلی ناراحت شد. آخرای زنگ مغزو آوردن ولی معلم گفت دوشنبه میریم آزمایشگاه. بعدشم با تقلب(لقبی که به معلم زمین دادم آخه میگه نمیتونین پیش من تقلب کنین و منم بهش گفتم تقلب میکنم و اگه میتونی منو بگیر!؟)داشتیم و بعدشم با حاج آقا امتحان دینی داشتیم. امتحانو مفهومی یه چیزایی نوشتم ولی فکر نکنم نمره کامل بیارم!!

 

یکشنبه هم که زنگ اول با نکته ای زبان فارسی داشتیم. و زنگ آخر هم با حمیدجون انگلیسی!!! من تو این 3سال با معلمهای انگلیسی دوست شده بودم چون راحت میتونستم باهاشون خارجی حرف بزنم بدون اینکه کلاس زبان رفته باشم و تو کلاس هم خیلی فعالم و معلمای انگلیسیم ازم خوششون میاد.

 

دوشنبه هم که با آقای پشت مو ادبیات داشتیم و به من نمره کامل داد !!آخه من از 20نمره شاید 17-16میگرفتم!!؟

ولی موقع درس قاضی بست ناراحتم کرد و کلی عصبانی شدم. همش از نفهمی ترکها و مغولها حرف میزد و به نژاد من توحین می کرد و چون بچه ها میدونستند که طوایف ما مغول هستن دائم یه جوری منو نگاه میکردن. من افتخار میکنم که يك مغول هستم(جدی گفتم که مغول هستم)

زنگ سوم هم که با مرتضایی(فامیلش یه چیز دیگه است) پرورشی داشتیم و نیم ساعت آخر هم باید میرفتیم نماز جماعت ولی من جلسه شورا داشتم و باید رئیس شورا و کمیته ها مشخص میشدن. یکی از بچه های پیش دانشگاهی تجربی رئیس شد و منم مسئولیت کمیته بهداشتی و کمیته مواجه با سوانح و بلایای طبیعی(شاید هم غیر طبیعی بود چون یادم نیست) رو قبول کردم چون عاشق اینم که برم پشت میکروفون و بچه ها رو سر صف معطل کنم!!(میخوام در باره بیماریها صحبت کنم. البته روخونی از اطلاعیه های اداره بهداشت)

بعد از ناهار هم رفتیم آزمایشگاه و تشریح مغز شروع شد. تو حین تشریح با هزار بدبختی یه جایی نزدیک معلم گیر آوردم(دقیقا سمت چپ بغل معلم) و هر وقت میرفت تیغهای جراحی رو بیاره من به مخچه دست میزدم و شجرﺓالحیات رو لمس میکردم و اپی فیز رو هم دزدکی لمس کردم!!!!

بعدش که تیغها رو آورد جراحی شروع شد!! داخل مغز و داخل مخچه و پل مغزی و تالاموس و کیاسمای بینایی و و لوب های بویایی و بینایی و جسم پینه ای و پایک های مغزی رو هم نشونمون داد. اون موقع بود که فهمیدم مغز واقعی کجا مغز کتابمون کجا!!

موقعی که جراحی تمام شد معلم تیغو داد به مسیحی و خودش رفت! مسیحی یه خورده از لایه چین خورده مغزو پاره کرد و بعد به زور تیغو ازش گرفتم و خودم شدم آقای جراح؟! از زیر مخ تا نخاع رو از وسط با تیغ جراحی نصف کردم!! دستم خونی شده بود و بوی بدی میداد. واقعا جراحی سخته و خوش بحال خودم که میرم گوش-حلق-بینی!!!!!

عصر دوشنبه سینا گفت بیا بریم شهر چون میخوام کتاب بخرم و منم قبول کردم. رفتم سراغ کمد و دیدم که کیف پول مثل شکمم خالی بود اما یه جاییش ضخیم شده بود و موقعی که نگاه کردم یه چیز بدی دیدم.(شماره خودمو دیدم که رو چند کارت نوشته بودم واسه دخترا که بندازم تو پارک) اما یاده قولهایی که به خواهرم داده بودم افتادم و با *رضایت تمام* همشونو تیکه پاره کردم. بعدش با سینا رفتیم شهر و کتابشو خریدیم و برگشتیم اما خیلی تعجب کرده بودم چون شهر پر شده بود از افغانی ها و دخترهای آرایشی زشت!؟(یه تیپهای عجیبی داشتن که معدم تعجب کرد. اینجوری: !!!؟؟)

 

سه شنبه هم دو زنگ اول با آموزشگاه(معلم فیزیک) داشتیم و یکی از بچه ها که آنفلانزا گرفته بود نیومد و بچه ها کلی شلوغ میکردن و بهم میگفتن تو مسئول کمیته بهداشتی هستی و باید مدرسه رو تعطیل کنی!؟ منم بهشون میگفتم تو صورت نصیرخطر(معاون مدرسه) و مرتضایی و مدیر سرفه کنید!!؟

زنگ آخر هم آمار داشتیم و تمرین حل میکردیم و کلی خیط شدم چون نه جزوم کامل بود و نه کتاب آورده بودم و نه تمرین ها رو نوشته بودم!! و داشتم با امینک صحبت می کردم که لیانشامپو(معلم آمار)بهم گفت فلان تمرینو حل کن! منم کتاب امینک رو برداشتم و سه ساعت تو کتاب دنبال اون تمرین می گشتم چون بچه ها عمدا صفحه رو اشتباهی میگفتن و موقعی که پیداش کردم یه جواب مسخره دادم و موقعی که زنگ خورد فهمیدم مدرسه تا شنبه تعطیل شده! و خیلی خوشحال شدم چون فرداش با جکی کنکوری امتحان عربی داشتیم و هیچی بلد نبودم!!

رفتم تو اتاق و باروبندیل رو بستم چون اونجا دیگه جای من نیست!(شعر محسن یگانه) چنتا کتاب هم برداشتنم تا تو خونمون بخونم آخه آزمون هفته پیش(قلم چی) رو داغون دادم و 1500و خورده منطقه دو شدم.(آخه چنتا از رتبه هام تا حالا زیر1000بود).

حیف شد که نتونستم برم تظاهرات ولی موقعی که فکر میکنم اونجا ممکن بود یه مشت آدم عوضی رو ببینم خوشحال میشم که نرفتم. آخه من از سیاست متنفرم و از کسی که حرف سیاستو بزنه خوشم نمیاد چون بعضی پسرا و دخترا زود گول میخورن و تو عالم سیاست طرفدار کسی میشن که نمیدونن کیه و چجور آدمیه(مخصوصا اون آخونده و میر...و محسن...). آخه به شماها چه ربطی داره که کی چیکاره مملکته؟ گیرم اون فرد مورد انتخابت رئیس جمهور شد.واسه تو و امثال تو چیکار میکنه؟ مطمئن باش به هر قشری توجه کنه به دانش آموزا هیچ توجهی نمیکنه. گیرم تو اصفهان بودی. میخواستی چیکار کنی؟ اصلا چیکار میتونستی کنی؟ فقط میتونستی بری تو خیابونا و از صبح تا شب هی شعار بدی تا حنجرت پاره بشه. به جهنم چون خودت میخوای. مطمئن باش که دستگاههای دولت برا حرفات تره هم خورد نمیکنن. اصلا شما از سیاست چی میدونین؟ میدونین سیاست مهار دوگانه چیه؟ کیک زرد چیه؟ شاخص های رشد اقتصادی چیه؟ اصلا تعریف دقیق تورم رو میدونی چیه؟ شما هیچی بلد نیستین و فقط بلدید شعارهای مزخرف و بی محتوا بدید تا شبکه هایی نظیر بی بی سی و ... از شعارهاتون علیه خودتون استفاده کنند. اگه مردم ایران بجای شعار دادن فکراشونو کار مینداختند و مثل ژاپنی ها و چینی ها می نشستند یه خورده به علم و صنعت توجه کنند٬الآن وضع من و تو و این ملت اینقدر فلاکت زده نبود. اگه از جوونای شهرکرد بخار بلند میشد که تا الآن اونجا دیگه سونا شده بود!!(فقط کافیه دمای شهرکرد و خوزستان مقایسه بشه تا فرق جووناشون مشخص بشه)

اه اه اه. اعصابمو خورد کردی با این حرفایی که تو وبلاگت زدی. حقت بود همونجا به جرم اغتشاش و شورش دستگیرت کنن و بکشنت. من دوست ندارم خواهرم سیاسی بشه. من فقط به خواهر بزرگتر از خودم دارم. آگه یه بلایی سرت آوردن من و اون حمید چه خاکی تو سرمون بریزیم؟ حالا فهمیدم چقدر ساده ای و زود سیاست گولت میزنه.آره خواهرم خیلی ساده ای که رفتی تظاهرات.

شاید هم برای تفریح و خوشگذرونی رفتی تظاهرات؟! خدا کنه که اینطور بوده باشه و گرنه من خواهر سیاسی برام جالب نیست.

دیشب چنتا رقص تکنو جدید (swipes---nave---valdez)یاد گرفتم و تو اتاق داشتم تمرین می کردم که بابام فهمید و کلی شاکی شد!!!!

چیکار کنم که بچه خوزستانم دیگه!!

این دفعه حتما کامنت بزار حتی اگه شده با یه سلام ساده

یادت نره هاااااااااا

خداحافظ خواهر عزیزم تا هفته بعد

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 8:53 قبل از ظهر توسط hamid skull| |


باز امتحانات مستمر و دنبالش بدبختی هامون شروع شد. هفته پیش امتحان ادبیاتو نمره کامل گرفتم و اما امتحان ریاضی:

چهارشنبه زنگ اول ورزش داشتیم اما آخرای زنگ به بهانه پهلو درد از سالن فوتبال رفتم بیرون و خواستم ریاضی بخونم اما خسته بودم و هیچی نخوندم. راستش من هیچی از برد تابع حالیم نیست و به همین خاطر نمرم داغون شد اما رو جلسه امتحان واسه خودمون حال میکردیم. معلم تو کلاس گفت یه خودکار آبی بیارین و من هم که معدن نمک کلاس بودم سریع رفتم و خودکارمو بهش دادم بعد بهم گفت برو بشین سر جات و منم چون همون یه خودکارو داشتم گفتم آقای دادگستری! این تنها خودکارمه و بچه ها هم که داشتن امتحان میدادن یهو زدن زیر خنده و کلاس کلی شلوغ شد و پر ازخنده!!!!!

تازه بعد از چندین سال برای اولین بار توی شورای مدرسه قبول شدم و به اتفاق دوستم فرمانده(بچه بسیجی) باهم مشترکا اول شدیم(با89رای).

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 6:8 قبل از ظهر توسط hamid skull| |